|
پنجشنبه دو اثر فرهنگی بسیار دل چسب برای پسرم خریدم و باز خودم کیف کردم. یکی کتاب جم جمک برگ خزون نوشته ثمینه باغچه بان است که سال 87 منتشر شده و بسیاری از متل های قدیمی که قسمتی از هر کدام را گاهی از بر بودم مثل خره خراطی می کرد یا ای داد بیداد تخمه بو می داد و ... را یکجا و با تصاویر زیبا جمع اوری کرده است. اثر بعدی که حسابی کفم رو بریده و آن هم در سال 87 منتشر شده، سی دی مجموعه تصنیفهای ایرانی به اسم از این گوشه تا اون گوشه است. شعر و آهنگ آن از خانم لیلا حکیم الهی است. اشعار کودکانه و جالب نه با آهنگهای پاپ آن هم از نوع قاشق چنگال در دبه که با آهنگهای بسیار جذاب سنتی در دستگاههایی چون ماهور، دشتی، همایون و ... اجرا شده است.من از اینکه بعد از این می توانم موسیقی خوب را در کنار آهنگهای استاد شجریان و استاد بنان و دلکش و... با ترانه ای کودکانه به ذائقه پسرم تزریق کنم خیلی خوشحالم. توصیه می کنم اگر کودکی دارید که به موسیقی علاقه مند است حتما این مجموعه را برایش تهیه کنید. در ضمن اینکه می گویم باید موسیقی خوب را به ذائقه کودک تزریق کرد، جدا مساله مهمی است. کودکان درصدی از ذوق و ذائقه هنری را کسب می کنند و همه آن ذاتی نیست.فردی که با آثار هنری از کودکی آشنا شود، حتی اگر در بزرگ سالی هنرمند نشود باز هم می تواند اثر هنری را از اثر بازاری تشخیص دهد و لذت ببرد. این هم از مساله هسته ای ایران. این همه بوق زدید و شلوغ کردید.
نمی دانم که این را قبلا گفتم یا نه اما در همان جریان انتخابات با یک دختر از اون مدلهای شستشوی مغزی شده حرف می زدم می گفت این موسوی می خواهد یک کاری کند ما دیگر انرژی هسته ای نداشته باشیم. ازش پرسیدم انرژی هسته ای برای چه می خواهیم. گفت می خواهیم دیگر... حالا یکی نیست بگوید می خواهیمتون چی شد؟ این همه داد و قال کردید چرا پس دست را تو زدید. ما که نه هسته می خواهیم و نه پوسته ما فقط آزادی برابری و حق و عدالت می خواهیم و السلام. وقتی دور و برت همه دارند می دوند و به خودشون مشغولند، وقتی تو هم مثل بقیه اونقدر گرفتاری که حتی وقت نمی کنی عادی ترین کارهای زندگیت رو سر و سامان بدهی، و بعد توی همین شلوغ پلوغی کسایی پیدا بشوند که 30 امین سال تولدت را بهت تبریک بگویند، یه لحظه می ایستی، یه نفس عمیق می کشی و حس می کنی که زنده ای، و قدر دان همه ی اونهایی می شی که توی این شلوغ بازار اطرافشون، تاریخ تولد تو رو یادشون بوده. با تشکر از پویان و مهسای عزیز که یک روز زودتر تولدم را تبریک گفتند، همین طور آذر و زهرای عزیز، شهره خانم (که در ضمن تاریخ تولدمان مشترک است)، داداش جونم که هر چند من با فضاحت هر چه تمام تر تولدش را یادم رفته بود، اون با معرفت بود. بابا و مامان خوبم ، علی، مسیح و زهرای عزیز و عمه فرشته که همیشه در غم و شادی همراهمان هستند. مامان پروین و البته ( last but not least) همسر و پسر گلم. مرسیییییییییییییییییییییییییییی. اوباما جایزه صلح نوبل را برد،
متکی اندکی حسودی کرد. یک نفر از معترضان به انتخابات محکوم به اعدام شد. بودجه سازمان دفاع از حقوق بشر لغو شد. من از اینترنت دایل آپ متنفرم. من امتحان دارم. من ترانه جدید استاد شجریان را خیلی دوست دارم. من دیگر چیزی نیست که دوست داشته باشم. من همچنان درس نمی خوانم. من قات زده ام......... از هر زاویه دیدی که نگاه کنیم باز گوشت قربانی ملت ایران هستند. قبل از انتخابات روزی که مهندس موسوی به اصفهان آمدند برای شنیدن سخنرانی ایشان به مسجد سید * رفتم. در راه چون حدس می زدم که جمعیت خیلی زیاد باشد ماشینم را در خیابان عباس آباد پارک کردم و شمس آبادی تا طیب را با تاکسی رفتم. ترافیک خیلی زیاد بود و راننده تاکسی حسابی کفری شده بود. به او گفتم که می خواهم به مسجد جمعه بروم. گفت که تا سر طالقانی بیشتر نمی روم و اضافه کرد این کارها فایده ندارد (منظورش سخنرانی بود) ایشالا مردم به کسی رای می دهند که پاسدار خون شهیدان باشد. از او پرسیدم چه کند که پاسدار خون شهیدان باشد؟ گفت: اول از همه اینکه با دشمن بزرگ یعنی امریکا همون که همیشه باعث بدبختی ما بوده، سازش نکند. و ادامه داد ایشالا احمدی نژاد دوباره انتخاب میشه و میزند تو دهن این امریکا... از ماشین که پیاده شدم با خودم فکر کردم همه ی بدبختی ما مال همین یک بعدی نگاه کردن مردممان است. آخر تا ابد که نمی شود گفت با همه دشمن باشیم، الان وقت دوستی و آشتیست، ما می خواهیم روند اصلاحات را در ایران دنبال کنیم و اصلاحات سیاسی در کنارثبات اقتصادی و به دور از هر گونه تحریم امکان پذیر خواهد بود . اما...گذشت و احمدی نژاد آمد و همه حوادث بعد از انتخابات... حالا من از زاویه دید دیگری با حرفهای آن راننده تاکسی موافق شده ام. دوباره شرایطی پیش امد که ملت ایران ندای آزادی خواهیشان بلند شد و باز یک کشور خارجی هست که از روبرو به ملت ایران خنجر بزند. در تاریخ ایران هر وقت مردم صدایشان در آمد، دولت ایران با دادن منافع ملی همین ملت ایران به اجانب به انها خنجر زده اند و این بار هم احمدی نژاد با همه ادعایی که داشت، چون موقعیت خود را در خطر میدید دست دوستی به سوی امریکا دراز کرده و این میان فقط خون مردم ایران است که به ناحق تباه شده است. چه آنانی که باور دارند جوانانشان در 8 سال جنگ به خاطر دسیسه های کشورهایی چون امریکا پرپر شدند و چه کسانی که اکنون ندایشان بی ندا شده است. * اشتباهی نوشته بودم مسجد جمعه یکی از دوستان فعال در امور سیاسی تصحیحش کردند. تشکر.
بعضی وقتها یه داستانهایی همچی به آدم می چسبه که دلش می خواد بره و نویسنده را پیدا کنه و یه بوس گنده بده بهش. هول نشید خدا رو شکر نویسنده کتابی که ازش خوشم اومده خانمه!! یه کتاب چند ماه پیش برای پسرم خریدم به اسم کلاغ خنزرپنزری و از اون روز تا حالا حداقل 10 بار این کتاب رو برای پسرم خوندم ولی اصلا خسته کننده نیست و هر بار آدم توجهش به یک خلاقیت به کار رفته در این کتاب، جلب می شه. البته این سطور را که می نویسم هول دارم که یکی پیدا شود و بگوید کتاب کپی برداری از یک کتاب غربیه! آخه از این کارها زیاد می شه ولی ایشالا که این کتاب این طوری نیست. جدی دارم می گردم انگار هیچ آدمی پیدا نشده این کتاب نازنین رو نقد کنه. هیچی تو اینترنت نیست. اون وقت با عرض معذرت از روح جناب منوچهر احترامی کتابهای قلدر مأبانه ایشان بسیار مورد توجه بوده و هست. آخه چرا!!!؟؟؟؟ ببحشید پشیمون شدم. دیگه راجع بهش توضیح نمی دم تا یک نقد درست راجع بهش بنویسم. والا حیفه درست معرفی نشه. پس فعلا صبر کنید. البته یه نکته این کتاب معجزه نیستا اما نسبت به کتابهای مزخرف بازار خیلی خیلی خیلی عالیه. بعضی ها می گویند بوی ماه مهر می آید! اما من که حس نمی کنم. یادش به خیر آن روزها اولین روز مدرسه همیشه بابا مرخصی می گرفت و خودش ما را به مدرسه می برد و پدر بزرگ همیشه هنگام برگشت ما می پرسیدند مدرسه چطور بود؟ بیست گرفتی؟ و من میگفتم آخه بابا جون روز اول که امتحان نمی گیرند که بیست بیارم این سوال هر روز از طرف پدربزرگ تکرار می شد و روزهایی بود که من منتظر بودم تا پرسیده شود و روزهایی که اخم می کردم و می گفتم بابا جون چرا همش اینو می پرسین؟
امروز CNN یک گزارش بسیار جالب از سفر قریب الوقوع سه یار غار، جنابان آقایان احمدی نژاد، چاوز و قزافی به نیویورک پخش کرد و اینکه مردم چطور خود را برای یک استقبال بی نظیر از این آقایان آماده می کنند، تا آنجا که حتی بسیاری از هتلها و رستورانها اعلام کرده اند از ارائه سرویس به این جنابان و همراهانشان خود داری خواهند کرد. PS: We will see his reaction when he is back. We all know he is really in illusion. خدا را شکر جومنگ هم تموم شد. ما که به حمد الله مستفیض نشدیم اما خوشحالم که این آخرین پیوند بعضی ها با تلویزیون پروپگاندا هم تمام شد.
امشب شب قدره. صدای دعا و ... از بلنگو های پادگان نزدیک خانه ی ما می آید. فکر می کنید اصلا خدا رویش را برگرداند ببیند ما آدمهای شرور که اسلام و پیغمبر و امام و هر چی داشته را به مسخره گرفته ایم و هر جوری خواستیم به خورد مردم دادیم چه دعایی می کنیم. من که اگر جا خدا بودم در گوشامو می گرفتم صدا ها را نشنوم مبادا کفری بشمو بزنم همشون رو با یک زلزله ای سیلی چیزی لت و پار کنم. اما خداییش خوب شد خدا نشدم اصلا ظرفیتشو ندارم.
|