تبليغاتX
اینجا فردا
سال ۸۷ و ۸۸ را در میان زمین و هوا دست و پا زده ام و هنوز هم نمی دانم چه کار قرار است بکنم. تشکیل خانواده نعمت بزرگیست که لطف خداوند و بی عقلی خودمان باعثش می شود و آن وقت گره می خوریم به مسولیتهای عدیده ای که بعضاْ راه نفس را هم می بندند. هر چند حاضر نیستم یک لحظه مسولیتهای امروزم را بدهم و آزادی قبل را بگیرم اما با این حال خیلی خسته ام و کم کم دارم متقاعد می شوم که زندگی چیزی نیست که برایش برنامه ریزی کنی. زندگی برنامه ایست که باید اجرا کنی. پیش به سوی اجرای برنامه های زندگی...


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:9
توسط سها صراف |

یکی از قصه هایی که مادرم در بچگی برایم تعریف می کرد قصه نمکی بود و ورژن مامان من این طوری بود که وقتی دیو می یومد و غذا می خواست چون نمکی یکی از درها را نبسته بود (و البته هر شب نمکی وظیفه داشت همه درها را ببندد) مادرش می گفت نمکی هفت در رو می بستی یه درو نبستی! پس غذاتو بده به دیو و بعد هم رختخوابشو و بعد هم که دیو دزدیدشو بردش و بقیه داستان. اون موقع ها فکر می کردم چقدر مامان نمکی بده و خدا را شکر که من از این مامانا ندارم که دستی دستی منو تقدیم دیو بکنه! بعد هم که بزرگ شدم فکر می کردم که نمکی یکی از اون نمونه های بارز مورد کودک آزاری قرار گرفته است و از این جهت قصه نمکی را برای سپهر تعریف نکردم. تا اینکه تهران که بودیم مامانم ورژن مخصوصش را تعریف کرد و من به سرافت افتادم که اصل ماجرا را بررسی کنم. اتفاقا خاله گرامی همسر اینجانب (زهرا زین الدین) داستان نویس هستند و یکی از کتابهایشان همین کتاب نمکیست. پیدا کردم و خواندم و فهمیدم یک عمر سرم کلاه رفته. مامان نمکی اون شب خاص فقط درها را خودش نبست و به نمکی گفت ببندد چون مریض بود. در ضمن  خود را به آب و آتش زد که دیو نمکی را نبرد و .... و من نفس راحتی کشیدم که در داستان نمکی نقض حقوق کودک صورت نگرفته. بعد هم ورژن به دور از خشونت را برای جهت پاره ای ملاحظات و نظر به اینکه جلو ضرر را هر وقت بگیری منفعته برای مامانم تعریف کردم.

پ.ن مرتبط-  نه حالا دوره ما جنگ و خشونت و این حرفا نبود مامان ما هم یک کاره بد ترین نوع نمکی را برای ما تعریف می کرد.

پ. ن. 1- تا ببینیم نظر داداش محترم چیست؟

پ. ن. 2 – کسی هیچ کدوم از این ورژن ها یا نوعی دیگه ای از داستان نمکی را بلده؟؟؟؟


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:7
توسط سها صراف |

پنجشنبه دو اثر فرهنگی بسیار دل چسب برای پسرم خریدم و باز خودم کیف کردم. یکی کتاب جم جمک برگ خزون نوشته ثمینه باغچه بان است که سال 87 منتشر شده و بسیاری از متل های قدیمی که قسمتی از هر کدام را گاهی از بر بودم مثل خره خراطی می کرد یا ای داد بیداد تخمه بو می داد و ... را یکجا و با تصاویر زیبا جمع اوری کرده است.

اثر بعدی که حسابی کفم رو بریده و آن هم در سال 87 منتشر شده، سی دی مجموعه تصنیفهای ایرانی به اسم از این گوشه تا اون گوشه است. شعر و آهنگ آن از خانم لیلا حکیم الهی است. اشعار کودکانه و جالب نه با آهنگهای پاپ آن هم از نوع قاشق چنگال در دبه که با آهنگهای بسیار جذاب سنتی در دستگاههایی چون ماهور، دشتی، همایون و ... اجرا شده است.من از اینکه بعد از این می توانم موسیقی خوب را در کنار آهنگهای استاد شجریان و استاد بنان و دلکش و... با ترانه ای کودکانه به ذائقه پسرم تزریق کنم خیلی خوشحالم. توصیه می کنم اگر کودکی دارید که به موسیقی علاقه مند است حتما این مجموعه را برایش تهیه کنید. در ضمن اینکه می گویم باید موسیقی خوب را به ذائقه کودک تزریق کرد، جدا مساله مهمی است. کودکان درصدی از ذوق و ذائقه هنری را کسب می کنند و همه آن ذاتی نیست.فردی که با آثار هنری از کودکی آشنا شود، حتی اگر در بزرگ سالی هنرمند نشود باز هم می تواند اثر هنری را از اثر بازاری تشخیص دهد و لذت ببرد.


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:38
توسط سها صراف |
این هم از مساله هسته ای ایران. این همه بوق زدید و شلوغ کردید.

نمی دانم که این را قبلا گفتم یا نه اما در همان جریان انتخابات با یک دختر از اون مدلهای شستشوی مغزی شده حرف می زدم می گفت این موسوی می خواهد یک کاری کند ما دیگر انرژی هسته ای نداشته باشیم. ازش پرسیدم انرژی هسته ای برای چه می خواهیم. گفت می خواهیم دیگر... حالا یکی نیست بگوید می خواهیمتون چی شد؟ این همه داد و قال کردید چرا پس دست را تو زدید.

ما که نه هسته می خواهیم و نه پوسته ما فقط آزادی برابری و حق و عدالت می خواهیم و السلام.


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:15
توسط سها صراف |

وقتی دور و برت همه دارند می دوند و به خودشون مشغولند، وقتی تو هم مثل بقیه اونقدر گرفتاری که حتی وقت نمی کنی عادی ترین کارهای زندگیت رو سر و سامان بدهی، و بعد توی همین شلوغ پلوغی کسایی پیدا بشوند که 30 امین سال تولدت را بهت تبریک بگویند، یه لحظه می ایستی، یه نفس عمیق می کشی و حس می کنی که زنده ای، و قدر دان همه ی اونهایی می شی که توی این شلوغ بازار اطرافشون، تاریخ تولد تو رو یادشون بوده. با تشکر از پویان و مهسای عزیز که یک روز زودتر تولدم را تبریک گفتند، همین طور آذر و زهرای  عزیز، شهره خانم (که در ضمن تاریخ تولدمان مشترک است)، داداش جونم که هر چند من با فضاحت هر چه تمام تر تولدش را یادم رفته بود، اون با معرفت بود. بابا و مامان خوبم ، علی، مسیح و زهرای عزیز و عمه فرشته که همیشه در غم و شادی همراهمان هستند. مامان پروین و البته ( last but not least) همسر و پسر گلم.

مرسیییییییییییییییییییییییییییی.


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:37
توسط سها صراف |
اوباما جایزه صلح نوبل را برد،

متکی اندکی حسودی کرد.

یک نفر از معترضان به انتخابات محکوم به اعدام شد.

  بودجه سازمان دفاع از حقوق بشر لغو شد.

من از اینترنت دایل آپ متنفرم.

من امتحان دارم.

من ترانه جدید استاد شجریان را خیلی دوست دارم.

من دیگر چیزی نیست که دوست داشته باشم.

من همچنان درس نمی خوانم.

من قات زده ام.........


+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:9
توسط سها صراف |

از هر زاویه دیدی که نگاه کنیم باز گوشت قربانی ملت ایران هستند.

قبل از انتخابات روزی که مهندس موسوی به اصفهان آمدند برای شنیدن سخنرانی ایشان به مسجد سید * رفتم. در راه چون حدس می زدم که جمعیت خیلی زیاد باشد ماشینم را در خیابان عباس آباد پارک کردم و شمس آبادی تا طیب را با تاکسی رفتم. ترافیک خیلی زیاد بود و راننده تاکسی حسابی کفری شده بود. به او گفتم که می خواهم به مسجد جمعه بروم. گفت که تا سر طالقانی بیشتر نمی روم و اضافه کرد این کارها فایده ندارد (منظورش سخنرانی بود) ایشالا مردم به کسی رای می دهند که پاسدار خون شهیدان باشد. از او پرسیدم چه کند که پاسدار خون شهیدان باشد؟ گفت: اول از همه اینکه با دشمن بزرگ یعنی امریکا همون که همیشه باعث بدبختی ما بوده، سازش نکند. و ادامه داد ایشالا احمدی نژاد دوباره انتخاب میشه و میزند تو دهن این امریکا...

از ماشین که پیاده شدم با خودم فکر کردم همه ی بدبختی ما مال همین یک بعدی نگاه کردن مردممان است. آخر تا ابد که نمی شود گفت با همه دشمن باشیم، الان وقت دوستی و آشتیست، ما می خواهیم روند اصلاحات را در ایران دنبال کنیم و اصلاحات سیاسی در کنارثبات اقتصادی و به دور از هر گونه تحریم امکان پذیر خواهد بود .

اما...گذشت و احمدی نژاد آمد و همه حوادث بعد از انتخابات...

حالا من از زاویه دید دیگری با حرفهای آن راننده تاکسی موافق شده ام. دوباره شرایطی پیش امد که ملت ایران ندای آزادی خواهیشان بلند شد و باز یک کشور خارجی هست که از روبرو به ملت ایران خنجر بزند.

در تاریخ ایران هر وقت مردم صدایشان در آمد، دولت ایران با دادن منافع ملی همین ملت ایران به اجانب به انها خنجر زده اند و این بار هم احمدی نژاد با همه ادعایی که داشت، چون موقعیت خود را در خطر میدید دست دوستی به سوی امریکا دراز کرده و این میان فقط خون مردم ایران است که به ناحق تباه شده است. چه آنانی که باور دارند جوانانشان در 8 سال جنگ به خاطر دسیسه های کشورهایی چون امریکا پرپر شدند و چه کسانی که اکنون ندایشان بی ندا شده است.


* اشتباهی نوشته بودم مسجد جمعه یکی از دوستان فعال در امور سیاسی تصحیحش کردند. تشکر.


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:48
توسط سها صراف |

بعضی وقتها یه داستانهایی همچی به آدم می چسبه که دلش می خواد بره و نویسنده را پیدا کنه و یه بوس گنده بده بهش. هول نشید خدا رو شکر نویسنده کتابی که ازش خوشم اومده خانمه!!

یه کتاب چند ماه پیش برای پسرم خریدم به اسم کلاغ خنزرپنزری و از اون روز تا حالا حداقل 10 بار این کتاب رو برای پسرم خوندم ولی اصلا خسته کننده نیست و هر بار آدم توجهش به یک خلاقیت به کار رفته در این کتاب، جلب می شه. البته این سطور را که می نویسم هول دارم که یکی پیدا شود و بگوید کتاب کپی برداری از یک کتاب غربیه! آخه از این کارها زیاد می شه ولی ایشالا که این کتاب این طوری نیست.

جدی دارم می گردم انگار هیچ آدمی پیدا نشده این کتاب نازنین رو نقد کنه. هیچی تو اینترنت نیست. اون وقت با عرض معذرت از روح جناب منوچهر احترامی کتابهای قلدر مأبانه ایشان بسیار مورد توجه بوده و هست. آخه چرا!!!؟؟؟؟

ببحشید پشیمون شدم. دیگه راجع بهش توضیح نمی دم تا یک نقد درست راجع بهش بنویسم. والا حیفه درست معرفی نشه. پس فعلا صبر کنید.

البته یه نکته این کتاب معجزه نیستا اما نسبت به کتابهای مزخرف بازار خیلی خیلی خیلی عالیه.


+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:19
توسط سها صراف |
بعضی ها می گویند بوی ماه مهر می آید! اما من که حس نمی کنم. یادش به خیر آن روزها اولین روز مدرسه همیشه بابا مرخصی می گرفت و خودش ما را به مدرسه می برد و پدر بزرگ همیشه هنگام برگشت ما می پرسیدند مدرسه چطور بود؟ بیست گرفتی؟ و من میگفتم آخه بابا جون روز اول که امتحان نمی گیرند که بیست بیارم این سوال هر روز از طرف پدربزرگ تکرار می شد و روزهایی بود که من منتظر بودم تا پرسیده شود و روزهایی که اخم می کردم و می گفتم بابا جون چرا همش اینو می پرسین؟



+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:52
توسط سها صراف |

امروز CNN یک گزارش بسیار جالب از سفر قریب الوقوع سه یار غار، جنابان آقایان احمدی نژاد، چاوز و قزافی به نیویورک پخش کرد و اینکه مردم چطور خود را برای یک استقبال بی نظیر از این آقایان آماده می کنند، تا آنجا که حتی بسیاری از هتلها و رستورانها اعلام کرده اند از ارائه سرویس به این جنابان و همراهانشان خود داری خواهند کرد.

PS:

We will see his reaction when he is back. We all know he is really in illusion.


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:21
توسط سها صراف |

injafarda

سها صراف

injafarda

http://injafarda.blogfa.com

اینجا فردا

اینجا فردا

اینجا فردا

من کارشناس ارشد ارتباطات هستم. در دانشگاه علامه طباطبایی درس خوانده ام و در حال حاضر در یکی از شعب دانشگاه جامع علمی کاربردی تدریس می نمایم. زمینه فعالیت من بیشتر در حوزه فن آوری های نوین اطلاعات و ارتباطات می باشد. به مطالعات زنان، ارتباطات انسانی و حقوق ارتباط جمعی علاقه مند هستم.

اینجا فردا

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog