|
وقتی دور و برت همه دارند می دوند و به خودشون مشغولند، وقتی تو هم مثل بقیه اونقدر گرفتاری که حتی وقت نمی کنی عادی ترین کارهای زندگیت رو سر و سامان بدهی، و بعد توی همین شلوغ پلوغی کسایی پیدا بشوند که 30 امین سال تولدت را بهت تبریک بگویند، یه لحظه می ایستی، یه نفس عمیق می کشی و حس می کنی که زنده ای، و قدر دان همه ی اونهایی می شی که توی این شلوغ بازار اطرافشون، تاریخ تولد تو رو یادشون بوده. با تشکر از پویان و مهسای عزیز که یک روز زودتر تولدم را تبریک گفتند، همین طور آذر و زهرای عزیز، شهره خانم (که در ضمن تاریخ تولدمان مشترک است)، داداش جونم که هر چند من با فضاحت هر چه تمام تر تولدش را یادم رفته بود، اون با معرفت بود. بابا و مامان خوبم ، علی، مسیح و زهرای عزیز و عمه فرشته که همیشه در غم و شادی همراهمان هستند. مامان پروین و البته ( last but not least) همسر و پسر گلم. مرسیییییییییییییییییییییییییییی. اوباما جایزه صلح نوبل را برد،
متکی اندکی حسودی کرد. یک نفر از معترضان به انتخابات محکوم به اعدام شد. بودجه سازمان دفاع از حقوق بشر لغو شد. من از اینترنت دایل آپ متنفرم. من امتحان دارم. من ترانه جدید استاد شجریان را خیلی دوست دارم. من دیگر چیزی نیست که دوست داشته باشم. من همچنان درس نمی خوانم. من قات زده ام......... از هر زاویه دیدی که نگاه کنیم باز گوشت قربانی ملت ایران هستند. قبل از انتخابات روزی که مهندس موسوی به اصفهان آمدند برای شنیدن سخنرانی ایشان به مسجد سید * رفتم. در راه چون حدس می زدم که جمعیت خیلی زیاد باشد ماشینم را در خیابان عباس آباد پارک کردم و شمس آبادی تا طیب را با تاکسی رفتم. ترافیک خیلی زیاد بود و راننده تاکسی حسابی کفری شده بود. به او گفتم که می خواهم به مسجد جمعه بروم. گفت که تا سر طالقانی بیشتر نمی روم و اضافه کرد این کارها فایده ندارد (منظورش سخنرانی بود) ایشالا مردم به کسی رای می دهند که پاسدار خون شهیدان باشد. از او پرسیدم چه کند که پاسدار خون شهیدان باشد؟ گفت: اول از همه اینکه با دشمن بزرگ یعنی امریکا همون که همیشه باعث بدبختی ما بوده، سازش نکند. و ادامه داد ایشالا احمدی نژاد دوباره انتخاب میشه و میزند تو دهن این امریکا... از ماشین که پیاده شدم با خودم فکر کردم همه ی بدبختی ما مال همین یک بعدی نگاه کردن مردممان است. آخر تا ابد که نمی شود گفت با همه دشمن باشیم، الان وقت دوستی و آشتیست، ما می خواهیم روند اصلاحات را در ایران دنبال کنیم و اصلاحات سیاسی در کنارثبات اقتصادی و به دور از هر گونه تحریم امکان پذیر خواهد بود . اما...گذشت و احمدی نژاد آمد و همه حوادث بعد از انتخابات... حالا من از زاویه دید دیگری با حرفهای آن راننده تاکسی موافق شده ام. دوباره شرایطی پیش امد که ملت ایران ندای آزادی خواهیشان بلند شد و باز یک کشور خارجی هست که از روبرو به ملت ایران خنجر بزند. در تاریخ ایران هر وقت مردم صدایشان در آمد، دولت ایران با دادن منافع ملی همین ملت ایران به اجانب به انها خنجر زده اند و این بار هم احمدی نژاد با همه ادعایی که داشت، چون موقعیت خود را در خطر میدید دست دوستی به سوی امریکا دراز کرده و این میان فقط خون مردم ایران است که به ناحق تباه شده است. چه آنانی که باور دارند جوانانشان در 8 سال جنگ به خاطر دسیسه های کشورهایی چون امریکا پرپر شدند و چه کسانی که اکنون ندایشان بی ندا شده است. * اشتباهی نوشته بودم مسجد جمعه یکی از دوستان فعال در امور سیاسی تصحیحش کردند. تشکر.
بعضی وقتها یه داستانهایی همچی به آدم می چسبه که دلش می خواد بره و نویسنده را پیدا کنه و یه بوس گنده بده بهش. هول نشید خدا رو شکر نویسنده کتابی که ازش خوشم اومده خانمه!! یه کتاب چند ماه پیش برای پسرم خریدم به اسم کلاغ خنزرپنزری و از اون روز تا حالا حداقل 10 بار این کتاب رو برای پسرم خوندم ولی اصلا خسته کننده نیست و هر بار آدم توجهش به یک خلاقیت به کار رفته در این کتاب، جلب می شه. البته این سطور را که می نویسم هول دارم که یکی پیدا شود و بگوید کتاب کپی برداری از یک کتاب غربیه! آخه از این کارها زیاد می شه ولی ایشالا که این کتاب این طوری نیست. جدی دارم می گردم انگار هیچ آدمی پیدا نشده این کتاب نازنین رو نقد کنه. هیچی تو اینترنت نیست. اون وقت با عرض معذرت از روح جناب منوچهر احترامی کتابهای قلدر مأبانه ایشان بسیار مورد توجه بوده و هست. آخه چرا!!!؟؟؟؟ ببحشید پشیمون شدم. دیگه راجع بهش توضیح نمی دم تا یک نقد درست راجع بهش بنویسم. والا حیفه درست معرفی نشه. پس فعلا صبر کنید. البته یه نکته این کتاب معجزه نیستا اما نسبت به کتابهای مزخرف بازار خیلی خیلی خیلی عالیه. بعضی ها می گویند بوی ماه مهر می آید! اما من که حس نمی کنم. یادش به خیر آن روزها اولین روز مدرسه همیشه بابا مرخصی می گرفت و خودش ما را به مدرسه می برد و پدر بزرگ همیشه هنگام برگشت ما می پرسیدند مدرسه چطور بود؟ بیست گرفتی؟ و من میگفتم آخه بابا جون روز اول که امتحان نمی گیرند که بیست بیارم این سوال هر روز از طرف پدربزرگ تکرار می شد و روزهایی بود که من منتظر بودم تا پرسیده شود و روزهایی که اخم می کردم و می گفتم بابا جون چرا همش اینو می پرسین؟
|