|
وقتی دور و برت همه دارند می دوند و به خودشون مشغولند، وقتی تو هم مثل بقیه اونقدر گرفتاری که حتی وقت نمی کنی عادی ترین کارهای زندگیت رو سر و سامان بدهی، و بعد توی همین شلوغ پلوغی کسایی پیدا بشوند که 30 امین سال تولدت را بهت تبریک بگویند، یه لحظه می ایستی، یه نفس عمیق می کشی و حس می کنی که زنده ای، و قدر دان همه ی اونهایی می شی که توی این شلوغ بازار اطرافشون، تاریخ تولد تو رو یادشون بوده. با تشکر از پویان و مهسای عزیز که یک روز زودتر تولدم را تبریک گفتند، همین طور آذر و زهرای عزیز، شهره خانم (که در ضمن تاریخ تولدمان مشترک است)، داداش جونم که هر چند من با فضاحت هر چه تمام تر تولدش را یادم رفته بود، اون با معرفت بود. بابا و مامان خوبم ، علی، مسیح و زهرای عزیز و عمه فرشته که همیشه در غم و شادی همراهمان هستند. مامان پروین و البته ( last but not least) همسر و پسر گلم. مرسیییییییییییییییییییییییییییی. |